تاريخ : شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 | 23:13 | نویسنده : tanha |
میدانی پایان دنیا نزدیک استـــــــ؟
در چشمهای تو برق رفتنـــــــ را دیدمـــــ
تاريخ : جمعه بیستم اردیبهشت 1392 | 18:30 | نویسنده : tanha |
به تمام جزئیاتش...
به لبخند بین حرف هایش..
به سبک ادای کلماتش،
به شیوه ی راه رفتنش،نشستنش..
به چشم هاش خیره شو..
دستهایش را به حافظه ات بسپار...
گاهی آدم ها انقد سریع میروند،که حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند
تاريخ : شنبه هفتم اردیبهشت 1392 | 17:59 | نویسنده : tanha |
از آدم هایی که در پس نگاه سردشان
با لبخند گرمی فریبت می دهند!
از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند!!
دلم می گیرد...
از سردی چندش آور دستی که دستت را می فشارد!!
و نگاهی که به توست... و هیچ وقت تو را نمی بیند!
از دوستی که برایت
هدیه
دو بال برای پریدن می آورد...
و بعد...
پرواز را با منفورترین کلمات دنیا معنی می کند!!!
دلم می گیرد از چشم امید داشتنم به هوسبازانی که ترانه عشق میخوانند!!
این همه هیچ...
گاهی حتی
از خودم هم دلم میگیرد
تاريخ : شنبه هفتم اردیبهشت 1392 | 17:58 | نویسنده : tanha |
که انسان به این باوربرسد که دیگر نمیتواند . . .
تاريخ : شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 | 19:13 | نویسنده : tanha |
در هر صورت بهم لطف میکنی چون اگه دوستم داشته باشی تو قلبت هستم
و اگه ازم متنفر باشی تو ذهنتم
تاريخ : شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 | 19:11 | نویسنده : tanha |
هرکسی را که دوسـت بـداری از او ضعیف تری
زیرا برای "راضـی نگـه داشتـنش"
حاضری دست به هرکار اشتباهی بزنی...
تاريخ : شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 | 19:9 | نویسنده : tanha |
خوبی بادبادک اینه که
میدونه زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده
ولی بازم تو آسمون میرقصه و میخنده . . .
تاريخ : چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 | 12:24 | نویسنده : tanha |
به بچه هایی فکر کن که گفتند : " مامان زود برگرد "، و اکنون
... به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو
به افراد دور و بر خود فکر کنید...کسانی که بیش از همه
قدر لحظات خود را بدانید .
" دیروز " گذشته است ؛ و " آینده " ممکن است هرگز وجود
لحظه " حال " را دریاب چون تنها فرصتی است که برای
تاريخ : چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 2:8 | نویسنده : tanha |
همه چیز به نگاه تو بر می گرده!
می تونی از زندگی لذت ببری
یا ازش ناامید بشی
تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391 | 17:26 | نویسنده : tanha |
سر ادم به همان سنگی بخورد ...
که به سینه میزد.....
تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 | 22:40 | نویسنده : tanha |
خیلی اوقات به این نتیجه می رسم ؛
وقتی چیزی برای از دست دادن ندارم ؛ خوشبخت ترم .
چون هر چه می ماند برای به دست آوردن است
تاريخ : جمعه سیزدهم بهمن 1391 | 23:25 | نویسنده : tanha |
بعــد هـی می پرسنــد : چـــرا حرف نمی زنــی ؟
تاريخ : جمعه بیست و نهم دی 1391 | 21:51 | نویسنده : tanha |
بخوری ، تموم میشه
نخوری ، حروم میشه
از زندگیت لذت ببر
چون در هر صورت تموم میشه !!
تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 | 13:25 | نویسنده : tanha |
ولـــــی تو عـــادی باش
اینجوری خــــاص تـــری
تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 | 22:36 | نویسنده : tanha |
فردا چی بازی کنیم ...الان فکر می کنیم ،
فردا زندگی قراره چه بازی ای باهامون بکنه
تاريخ : چهارشنبه بیستم دی 1391 | 22:5 | نویسنده : tanha |
بی حوصله گفتم خیلی وقته
تاريخ : دوشنبه یازدهم دی 1391 | 19:46 | نویسنده : tanha |
میتواند مچمان را بگیرد اما دستمان را میگیرد
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 | 23:18 | نویسنده : tanha |
شوخی شوخی داریم پیر میشیم ...
قرار نیست یکم ما رو به آرزوهامون برسونی ؟؟؟؟
تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | 20:23 | نویسنده : tanha |
چرا تا زنده ایم
روانمان را شـــــــــاد نمی کنی ؟ !
همیکنه مردیم . . .
شادروانمان می کنی ؟ !
تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | 20:21 | نویسنده : tanha |
آدم ها ثانیه به ثانیه رنگ عوض میکنند
از آدم های یک ساعت دیگر میترسم!
چون درگیر هزاران ثانیه اند…
ثانیه هایی که در هرکدام
رنگی دگر به خود میگیرند …
تاريخ : یکشنبه پنجم آذر 1391 | 19:31 | نویسنده : tanha |
گـــاهـی اوقــات مــی خـــنـدیـم ،
بـه روزهــای کـه گــریـه مـی کـردیم
گـــاهی گــریه مــی کـــنـیم ؛
به یــاد روزهــایــی که می خــندیـدیـم . .
تاريخ : جمعه نوزدهم آبان 1391 | 22:0 | نویسنده : tanha |
و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن
را روی آتش می ریزم ...
گفتند :حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری
بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد
گفت :شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام
که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش
می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم :هر آنچه از من بر می آمد !!!!!
گفتند :حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری
گفت :شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام
پاسخ میدم :هر آنچه از من بر می آمد !!!!!
تاريخ : جمعه پنجم آبان 1391 | 23:1 | نویسنده : tanha |
تاريخ : سه شنبه دوم آبان 1391 | 23:40 | نویسنده : tanha |
دلـم مـي خواهـد شـرطـي بـيـن خـودمـان بـگـذاريـم !
شـرطـمـان ايـن بـاشـد :
کـه مـن دعـا کنـم ؛
و تـو از بيـن آنها انتـخـاب کـنـي ،
هـر کـدامـشـان را که بـه دردم مـي خـورد مسـتـجـاب کنـي !
و هـر کـدامـشـان را کـه فـکـرميـکنـي بـه صـلاحـم نيـسـت ،
تاريخ : سه شنبه دوم آبان 1391 | 23:23 | نویسنده : tanha |
اما برای رسیدن باید رفت!
علی شریعتی
تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 | 23:38 | نویسنده : tanha |
به رفتن که فکر می کنی اتفاقی برات می افته
که منصرف می شی…
میخواهی بمونی،
رفتاری می بینی که انگار باید بـــری!
*این بلاتکلیفی از جهنم هم بدتره
تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 | 23:23 | نویسنده : tanha |
گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در
آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.
آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا،
مال او را حفظ می کند.
و من دزد مال او هستم، نه دزد دین.
اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال،
خللی می یافت ؛آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و
این کار دور از انصاف
است ...تاريخ : جمعه هفتم مهر 1391 | 22:12 | نویسنده : tanha |
که چرتکـه دست میگیرند و حساب و کتاب میکنند ...
و آن روز تـــو باید تــــاوان آن چه با من کردی را بدهی!
فقط نمیدانم ....
تاوان دادن آن موقع تـــو ، به چه درد من میخورد!؟!
تاريخ : پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 18:52 | نویسنده : tanha |
دوری و دوستی کدام است؟؟؟؟
فاصله هایند که دوستی را میبلعند !!!
تـــــــــــو اگر نباشی
دیگری جایت را پر میکند....
به همین ســــــــــــادگی...
تاريخ : پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 18:48 | نویسنده : tanha |



