X
تبلیغات
ع ش ق
میگویی : من تنهایی را دوست دارم؟
 
این بهانه ی خوبی برای جدایی نیست
 
دنیا از آنچه می پنداری کوچکتر است
 
فردا می آید ودر حسرت با هم بودن های دیروز
 
اما افسوس, می دانی؟ دنیا فقط به جلو می تازد
 
خدا نگهدار
 
فقط ای کاش
 
 می توانستی خاطراتت را هم ببری
 
من چگونه صدایت را درون خاطراتت پیدا کنم...





تاريخ : شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 | 23:13 | نویسنده : tanha |
 
کسی پرسید...

میدانی پایان دنیا نزدیک استـــــــ؟
خندیدمــــــ ! 
 
نمیدانستــــــــــ
 
دنیای من زمانی به پایان رسیدکه

در چشمهای تو برق رفتنـــــــ را دیدمـــــ


تاريخ : جمعه بیستم اردیبهشت 1392 | 18:30 | نویسنده : tanha |
وقتی کسی در کنارت هست،خوب نگاهش کن

به تمام جزئیاتش...


به لبخند بین حرف هایش..


به سبک ادای کلماتش،


به شیوه ی راه رفتنش،نشستنش..


به چشم هاش خیره شو..


دستهایش را به حافظه ات بسپار...


گاهی آدم ها انقد سریع میروند،که حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند




تاريخ : شنبه هفتم اردیبهشت 1392 | 17:59 | نویسنده : tanha |
گاهی دلم می گیرد...

از آدم هایی که در پس نگاه سردشان


با لبخند گرمی فریبت می دهند!


از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند!!


دلم می گیرد...


از سردی چندش آور دستی که دستت را می فشارد!!


و نگاهی که به توست... و هیچ وقت تو را نمی بیند!


از دوستی که برایت


هدیه


دو بال برای پریدن می آورد...


و بعد...


پرواز را با منفورترین کلمات دنیا معنی می کند!!!


دلم می گیرد از چشم امید داشتنم به هوسبازانی که ترانه عشق میخوانند!!


این همه هیچ...


گاهی حتی


از خودم هم دلم میگیرد


تاريخ : شنبه هفتم اردیبهشت 1392 | 17:58 | نویسنده : tanha |
هیچ لحظه ای تأسف بارتر وبدترازاین نیست

که انسان به این باوربرسد که دیگر نمیتواند . . .



تاريخ : شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 | 19:13 | نویسنده : tanha |
چه دوستم داشته باشی و چه ازمن متنفر باشی

در هر صورت بهم لطف میکنی چون اگه دوستم داشته باشی تو قلبت هستم

و اگه ازم متنفر باشی تو ذهنتم



تاريخ : شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 | 19:11 | نویسنده : tanha |
در زندگی


هرکسی را که دوسـت بـداری از او ضعیف تری


زیرا برای "راضـی نگـه داشتـنش"


حاضری دست به هرکار اشتباهی بزنی...





تاريخ : شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 | 19:9 | نویسنده : tanha |

خوبی بادبادک اینه که

می‌دونه زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده

ولی بازم تو آسمون می‌رقصه و می‌خنده . . .



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 | 12:24 | نویسنده : tanha |

به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی 
 
را نیافتند .به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند : "
 
روز خوبی داشته باشی " ، و هرگز روزشان شب نشد .

به بچه هایی فکر کن که گفتند : " مامان زود برگرد "، و اکنون
 
نشسته اند و هنوز انتظار می کشند .

...
به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن
 
 یکدیگر ندارند و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند .

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو
 
به روی هم می ایستند و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی"
 
 می شود ، و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود
 
ندارد .من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از
 
 مرگ ، ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند ،
 
سوگواری می کنم .من برای تمام بازماندگانی که غمگین
 
نشسته اند و هرگز نمی دانستند که : آن آخرین لبخند گرمی
 
 است که به روی هم می زنند ، و اکنون دلتنگ رفتگان خود
 
 نشسته اند ، گریه می کنم .

به افراد دور و بر خود فکر کنید...کسانی که بیش از همه
 
دوستشان دارید ، فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم
 
شمارید ، در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی
 
 شده اید .

قدر لحظات خود را بدانید .
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل
 
شما خبر دارند از دست ندهید ؛ زیرا اگر دیگر آنها نباشند ،
 
 برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !
" دیروز " گذشته است ؛ و " آینده " ممکن است هرگز وجود
 
نداشته باشد .

لحظه " حال " را دریاب چون تنها فرصتی است که برای
 
رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری .
اندکی فکر کن


تاريخ : چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 2:8 | نویسنده : tanha |

همه چیز به نگاه تو بر می گرده!

می تونی از زندگی لذت ببری

یا ازش ناامید بشی



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391 | 17:26 | نویسنده : tanha |
درد یعنی...



سر ادم به همان سنگی بخورد ...



که به سینه میزد.....



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 | 22:40 | نویسنده : tanha |

خیلی اوقات به این نتیجه می رسم ؛

وقتی چیزی برای از دست دادن ندارم ؛ خوشبخت ترم .


چون هر چه می ماند برای به دست آوردن است



تاريخ : جمعه سیزدهم بهمن 1391 | 23:25 | نویسنده : tanha |
آدما لالت می کننــد

بعــد هـی می پرسنــد : چـــرا حرف نمی زنــی ؟


تاريخ : جمعه بیست و نهم دی 1391 | 21:51 | نویسنده : tanha |
زندگی مثل آب توی لیوان ترک خورده میمونه !


بخوری ، تموم میشه

نخوری ، حروم میشه


از زندگیت لذت ببر


چون در هر صورت تموم میشه !!



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 | 13:25 | نویسنده : tanha |
تـــــوی این دنیا همـــه میخوان خــــاص باشن

ولـــــی تو عـــادی باش

اینجوری خــــاص تـــری



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 | 22:36 | نویسنده : tanha |
بچه که بودیم ، شب ها فکر می کردیم ،

فردا چی بازی کنیم ...الان فکر می کنیم ،

 فردا زندگی قراره چه بازی ای باهامون بکنه



تاريخ : چهارشنبه بیستم دی 1391 | 22:5 | نویسنده : tanha |
راننده اسکناس مچاله را ازم گرفت وگفت یک نفری؟

بی حوصله گفتم خیلی وقته



تاريخ : دوشنبه یازدهم دی 1391 | 19:46 | نویسنده : tanha |
عجب خدایی داریم.....


میتواند مچمان را بگیرد اما دستمان را میگیرد



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 | 23:18 | نویسنده : tanha |
خدا جون می گم خبر داری

شوخی شوخی داریم پیر میشیم ...


قرار نیست یکم ما رو به آرزوهامون برسونی ؟؟؟؟



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | 20:23 | نویسنده : tanha |
خدایـــــــــــــا . . .

چرا تا زنده ایم


روانمان را شـــــــــاد نمی کنی ؟ !


همیکنه مردیم . . .


شادروانمان می کنی ؟ !
.



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | 20:21 | نویسنده : tanha |
 

 آدم ها ثانیه به ثانیه رنگ عوض میکنند


از آدم های یک ساعت دیگر میترسم!


چون درگیر هزاران ثانیه اند…


ثانیه هایی که در هرکدام


رنگی دگر به خود میگیرند …

 


 



تاريخ : یکشنبه پنجم آذر 1391 | 19:31 | نویسنده : tanha |
خــاطـرات خـــیـلی عـــجـیـبند

گـــاهـی اوقــات مــی خـــنـدیـم ،

بـه روزهــای کـه گــریـه مـی کـردیم

گـــاهی گــریه مــی کـــنـیم ؛

 به یــاد روزهــایــی که می خــندیـدیـم . .



تاريخ : جمعه نوزدهم آبان 1391 | 22:0 | نویسنده : tanha |
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک
 
 می شد و برمی گشت !

پرسیدند :چه می کنی ؟

پاسخ داد :در این نزدیکی چشمه آبی هست
 
 و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن
 
 
را روی آتش می ریزم ...

گفتند :حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری
 
بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد

گفت :شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام
 
که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش
 
می سوخت تو چه کردی ؟

پاسخ میدم :هر آنچه از من بر می آمد !!!!!


تاريخ : جمعه پنجم آبان 1391 | 23:1 | نویسنده : tanha |
من دوست ندارم خودم را درگير مسئله بهشت يا جهنم
 
 بکنم، چون در هر دو قسمت دوستان خوبي دارم!

"مارک تواين"


تاريخ : سه شنبه دوم آبان 1391 | 23:40 | نویسنده : tanha |
خـــدايــا ....

دلـم مـي خواهـد شـرطـي بـيـن خـودمـان بـگـذاريـم !

شـرطـمـان ايـن بـاشـد :

کـه مـن دعـا کنـم ؛

و تـو از بيـن آنها انتـخـاب کـنـي ،


هـر کـدامـشـان را که بـه دردم مـي خـورد مسـتـجـاب کنـي !

و هـر کـدامـشـان را کـه فـکـرميـکنـي بـه صـلاحـم نيـسـت ،
از ذهن و دلم پاک کنی


تاريخ : سه شنبه دوم آبان 1391 | 23:23 | نویسنده : tanha |
همیشه رفتن رسیدن نیست

اما برای رسیدن باید رفت!           

                                        علی شریعتی



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 | 23:38 | نویسنده : tanha |
گاهی آدم میماند بین بودن یا نبودن!


به رفتن که فکر می کنی اتفاقی برات می افته


که منصرف می شی…


میخواهی بمونی،


رفتاری می بینی که انگار باید بـــری!


*این بلاتکلیفی از جهنم هم بدتره



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 | 23:23 | نویسنده : tanha |

گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در

 آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.

آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا،

مال او را حفظ می کند.

و من دزد مال او هستم، نه دزد دین.

اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال،

خللی می یافت ؛آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و

 این کار دور از انصاف است ...




تاريخ : جمعه هفتم مهر 1391 | 22:12 | نویسنده : tanha |
میگویند یک روزی هست ..


که چرتکـه دست میگیرند و حساب و کتاب میکنند ...

و آن روز تـــو باید تــــاوان آن چه با من کردی را بدهی!

فقط نمیدانم ....


تاوان دادن آن موقع تـــو ، به چه درد من میخورد!؟!



تاريخ : پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 18:52 | نویسنده : tanha |
افسانه ها را رهــــــــا کن


دوری و دوستی کدام است؟؟؟؟


فاصله هایند که دوستی را میبلعند !!!


تـــــــــــو اگر نباشی


دیگری جایت را پر میکند....

به همین ســــــــــــادگی...







تاريخ : پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 18:48 | نویسنده : tanha |

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار وبلاگ

< قالب و كدهاي جاوا >